تبليغاتX
دفتر دل عده ای خاک گرفته

دفتر دل عده ای خاک گرفته

من می اندیشم پس بیشتر هستم!

قاصدک

قاصدک هان چه خبر آوردی ؟

از کجا و از که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی اما

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی


انتظار خبری نيست مرا

نه زياری ، نه ز ديار و دياری ، باری

برو آنجا که ترا منتظرند

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند



دست بردار از اين در وطن خويش غريب

قاصدک تجربه های همه تلخ ،

با دلم می گويند ،

که دروغی تو دروغ

که فريبی تو فريب



قاصدک هان ، ولی آخر ايوای

راستی آيا رفتی با باد ؟

با توام ، آيا کجا رفتی آی ،

راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی جايی ، در اجاقی ؟

طمع شعله نمی بندم

خردک شوری هست هنوز ؟



قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گريند .


 برای اومدنش دعا کنید..............


پی نوشت: پست پایین نظر بدین!

? +? کاتب: گمنام ? تاريخ: جمعه سیزدهم آذر 1388 ? موضوع: ?

پراکنده

چند وقت است که آدم هایی که دوستشان دارم ، آدم های بزرگی که توی زندگیم تاثیر گذاشتند ، ادم هایی که شاید حتی فقط برای من بزرگ بوده اند ، ادم های معروفی که افتخار می کردم می شناسمشان، ادم های گمنامی که خیلی افتخار می کردم که می شناسمشان ... دارند می میرند ... و من می ترسم ...

وقتی برای نبودن کسی که خودش را ندیده بودم اما با عکس هایش زندگی می کردم ، مطلبی نوشتم ، کسی گفت که می خواهی با بردن اسم یک آدم معروف خودت را به او نزدیک نشان دهی ... خیلی دلم گرفت . این که اگر زنده اند و بنویسیم می گویند چاپلوسی می کنی و اگر بمیرند و بنویسیم می گویند مرده پرستی یا ...


یادم نیست دقیقا چه روزی بود ولی یادمه تو صف طولانی و مزخرف بانک بودم که همش کش میومد اول صف یک حاجی شیکم بود با کت شلوار خاکستری گشاد با سامسونت که هرچی پول در میاورد ازش تموم نمیشد کیف جادویی بوده حواله میکرد معلوم بود بساز بفروشه جالب بود هر بار پول میگرفت میشماردشون یکی گفت تشریف ببرین اونور بشمارید مام به کارمون برسیم.گفت مگه سواد نداری نوشته پول جلوی باجه بشمارید .بانک شلوغ بود همه صندلی ها پر بود گور بابای خانوما مقدمن کرده.نظرم به کفشای تیم برلن پشت سریم جلب شد با موهای مثل ببعی تو گرما ظهر الان که قارچ بزنه بیرون از کفشاش ولی نزد داشت یک مجله رو ورق میزد عکس یک دختر روش بود یک مدل خاصی نوشته بود... اره ...نوشته بود سرنخ! خودمو نزدیک یارو ببعی کردم دنبال صفحه یادداشتهای آقای x  میگشتم تاصفحه آخر رفتم. مجله رو ازش گرفتم همینجوری موند منم به روی خودم نیاوردم گفت شما کاراشو می خونید؟ گفتم اوهوم گفت خوشتون میاد؟ خواستم بگم خفه بابا دارم میخونم گفت بنظرم از اون شخصیتهایی که می خواد بگه من خیلی متفاوتم خیلی بلدم فکر کنم از اونایی که یک شونه تو جیبش هر 5دقیقه موهاشو صاف میکنه بالا اینو که گفت یاده موهای یکی افتادم خندیدم می خواستم جوابشو بدم ولی نوبتم شده بود مال دنیا چشمامو کور کرد دیگه هیچی ندیدم ولی جواب خداحافظیشو ندادم


اتومبیل بی- ام- و عاشقشم البته بگم برای اینکه آرزو به دل نمونم بازی کربن را نصب کردم حالی کردم با این لاکردار! چه فرمونی چه اتاقی چه موتوری !
? +? کاتب: گمنام ? تاريخ: جمعه سیزدهم آذر 1388 ? موضوع: ?

روزمرگی

بی حوصله ام. با یه دنیا خمیازه ی کشدار که اشک چشماتو در میاره!... همیشه٬ هرسال٬ پاییز٬ این موقع ها٬ اینجور روزا٬ بی حوصله ام!....اصلا واسه هیچ کاری حس و حال ندارم. انگار نه انگار که هفته ی دیگه٬ جشن بزرگی داریم. دیروز بعد از کلی اصرار مادر٬ بالاخره رفتیم لباس بخریم. تو هوای سرد ولیعصر٬ با اون درختای سر به فلک کشیده اش که من هی حرصم میگیره که چرا جلوی آفتابو گرفتن! (لااقل یخورده گرم تر میشدم) داریم دونه دونه ویترین مغازه و بالاخص٬ کت شلوارهای چندش رو نگاه میکنیم! و من تقریبا به ۱۰۰٪ پیشنهادهای مادرم برای خرید٬ پاسخ مثبت میدم! خودمم میدونم که از هیچ کدومش خوشم نمیاد٬ فقط چون مطمئنم که فقط قراره  یک بار بپوشمش و بعد برای همیشه بره تو کمد خاک بخوره٬ هرکدومو که پیشنهاد میدن٬ با بی میلی میگم خوبه همینو بگیریم!

آخرش هم ایده آل خودم(مادرم) رو  پیدا میکنیم و راهی خونه میشیم!..... 


من میگم:
روزمرگی را تکرار هیچ میبینم
هیچ تکرار میشود بی انکه شکلی بگیرد همان هیچ است
دوای من
رهایی از هیچ است
که حتی در مغزم هم نمیگنجد چگونه میتوان از هیچ رها شد و به هیچ دیگری نپیوست
وقتی مبدا هیچ
و مقصد هیچ و
دالان ها همه هیچ اند
شادی و من و نوشتن و شلوغی همه کلمه هاییست گم
میان این همه هیچی
که فقط رنگشان با هیچ فرق میکند
وگرنه اصلا دیده نمیشوند

انگار خوابم:
می رقصی و زمین
می لرزه با تنت
خوشرنگ می شم از
گلهای پیرهنت
.....
اما....
توی این روزمرگی
رقصیدنت هم ترسناک است
نقظه

? +? کاتب: گمنام ? تاريخ: سه شنبه دهم آذر 1388 ? موضوع: ?

بغض نشسته تو گلوم.....وقتی نشستی روبروم

چی بگم از کجا بگم، دردمو با کیا بگم..؛. بهتره که دم نزنم... حرفی از عشقم نزنم..؛

از عشقي که گم شد ورفت
عاشق مردم شدو رفت

دل از زمونه می کَنم...حرف دلم رو می زنم

پی نوشت: دیشب یکی با تنهایهایش مرد....اما بازم کسی به یادش نبود

 

? +? کاتب: گمنام ? تاريخ: دوشنبه دوم آذر 1388 ? موضوع: ?

وسوسه

خانه ، من و مفیستوفلس ، یک شب نشینی به صرف قهوه

من : پس راست بود!!!!!!!
مفیستوفلس در حالیکه متواضعانه یک جرعه دیگر از قهوه من که طعم ته دیگ گرفته می نوشد :
آری ، سوگند به ریش درازم . می دانی که ، من به گربه می مانم ، به موش مرده اعتنا نمی کنم ولی ارواح آزاد و سرکش را دوست دارم . خاکسارانه اعتراف می کنم که به فاصله پلک بر هم گذاشتنی خود را رساندم . تازه رسیده بود و هیجان زده و گیج و گول بو د . فرشته های نگهبان را به ستوه آورده بود ، بس که حرف می زد .....جای خوشبختی داشت که به اندازه فاوست وقتم را نگرفت !

با ناباوری به چشمهای هیزش زل زدم : این یکی را با چه از راه به در بردی؟
با لبخندی شیطانی که مایه هایی از دلبری هم داشت جواب داد : ..... با یک نخ سیگار


عکس: دو جوان(دانشجو)٬ جوان دیگری(دانشجو) را به کشیدن سیگار تشویق میکنند!

کی میاد سیگار بکشیم؟!

? +? کاتب: گمنام ? تاريخ: یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 ? موضوع: ?

ارتفاع چیز بدیه.....؟

"دیدن کسانی که شاید اندیشه های بلند یا کوتاهی در سر دارند حساسند و یا بی تفاوت خوبند یا بدند به هر حال انسانند فقیرند یا مرفه از روی ظاهر و وسایل آنها میشود فهمید به فرم راه رفتن شان نگاه کرد به آنچه با خود حمل می کنند دقت کرد وقتی نمی شود خواند از ذهن شان که چگونه وارند آن انسان های رهگذر شاید بشود اینگونه حدس زد کیستی آنها را اما باز هم نمیشود سخت ست. ....و چه هایی که می توان تصور کرد یا اصلا به ذهن نرسد در پس دیوار های شیشه وار این ساختمان های بلند و . . .."
.. ......وقتی از یک جای بلند این فرم مناظر مقابل دیدگانم هست از این دست افکار مزخرف و بی فایده به سرعت برق و بی توقف از ..از. ..
..
این ارتفاع جون میده واسه خودکشی هر کی از این بالا خودشو پرت کنه پایین بی برو برگرد با بودن این سنگا کلکش کندست مخش جابه جا میترکه.. .این جمله رو پنج سال پیش زمانی که با یه عده روی پلی با اتومبیل توقف کوتاهی داشتیم برای دیدن زمین از ارتفاعی دور به زبون آوردم که با خنده اطرافیان مواجه شدم.. .بدم اومد از خندشون که تو دلم گفتم احمقا مگه برا خنده این حرفو زدم.. ...

>همیشه این داستان تکراری تو ذهنم هست ...در آخرین لحظات زنده بودنم بهنگام خودکشی از کرده خود پشیمان میشم داستانی تکراری که همواره مانعی میشه
پیشگیری کننده برای اقدام.. ..خودکشی کار بدیه کسی خود کشی نکنه باید زنده بود و زندگی کرد<
? +? کاتب: گمنام ? تاريخ: سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ? موضوع: ?

همین!

اروم اروم...

? +? کاتب: گمنام ? تاريخ: پنجشنبه هفتم آبان 1388 ? موضوع: ?

ناتوانی در نوشتن

خیلی چیزا رو نمیشه نوشت.
این مواقع خود قلم با زبون بی زبونی بهت میگه از دست من کاری بر نمیاد.دردتو ببر یه جا دیگه.
ولی چه میشه کرد.
واقعا چه می شه کرد؟
...

...

...

اين روزها همه جا سخن از بلندبالايي است که همه میخواهندش و می نویسند برايش حتی با نوشتن ناتوانی در نوشتن.
کيست او ؟! چيست او؟؟!
شنيده ايم پيرزنی باکلاف نخی در صف خريداران يوسف بود، بواسطه بودن در انبوه خريداران.
مجسمه های ميادين اين شهر پر جلوت ولی خلوت خسته ام کرده اند و می خواهم ننويسم می خواهم نشنوم می خواهم نبینم و ...

? +? کاتب: گمنام ? تاريخ: سه شنبه پنجم آبان 1388 ? موضوع: ?

برای روز تولدم

روز عجیبیه این روز تولد ، نه این که بگم روز بدی ها – که البته بعضی وقت ها این طور به نظر می رسه – اما خیلی عجیبه . این که هر سال یه روزی هست که حداقل خودت یادت هست که تو اون روز پا به این دنیا گذاشتی . اگر چه به قول جماعتی که تیریپ روشنفکری بر می دارن و می گن که تو در این پا به دنیا گذاشتن هیچ کاره بودی و واقعاً هم این طور هست ، اما به هر حال شما تو یک روزی بهش می گن روز تولد به دنیا اومدی. این روز می تونه خیلی خاطره داشته باشه . خاطره به دنیا آمدن یک آدمیزاد برای خیلی ها ! خاطره پدرت از این که بابا شده ! خاطره مادرت که از حمل کردن یک بار چند کیلویی و چند گرمی راحت شده و حالا بهش می گن مادر ! خاطره پدر و مادر ِ پدر و مادرت که از اون به بعد شدن پدر بزرگ و مادر بزرگ ! خاطره چند تا پرستار که از داد و بیداد های دردناک یک زن خلاص شدن ! خاطره دکتر که دو باره توانسته یک بچه دیگه رو احتمالاً سالم به دنیا بیاره ! خاطره کارگر زایشگاه که به خاطر به دنیا آمدن یک بچه دیگر از پدر بچه مژدگانی دریافت کرده ! و کلی خاطره دیگه که اگه بخوام بشمرم کلی می شه گفت و شاید چند ده صفحه بشه دربارش نوشت .


اما تو همه این خاطره ها چند تایش هم واسه توست ! تویی که به دنیا اومدی ، سال به سال به سنت اضافه شدی و شاید بزرگ شدی . به همین خاطر هم هست که بیشترمون بهترین خاطره هامون – مخصوصاً در دوران کودکی – مربوط می شه به روز ها و شب های تولدمون . ساعت هایی که دل تو دلمون نیست تا ببینیم و بدونیم بابا و مامان و تمام کسایی که برای خوردن کیک تولدمون تو خونه جمع شدن ، چی واسه کادوی تولدمون آوردن ؟ بدون توجه به این که شاید بابا و مامانامون خدا خدا می کنن که هدیه ها گرون قیمت نباشه تا به موقعش بتونن برگردونن !


 

حالا ...................... 

? +? کاتب: گمنام ? تاريخ: یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 ? موضوع: ?

بهنود شجاعی در پاییز اعدام شد

بهنود شجاعی دو روز پیش، در پاییز اعدام شد. او در سن نوجوانی مجرم شناخته شده بود.

این شعر قدیمی بماند برای روز مرگ او که لحظه اعدام به پای مادر مقتول افتاد و گفت من مادر ندارم. شما به جای مادرم مرا ببخش و نگذار بمیرم. او از آنچه کرده بود پشیمان بود. ولی بخشیده نشد. مادر مقتول چهارپایه را از زیر پای بهنود کشید و کشتندش... کاش صبر می‌کردند ... کاش به جای کشیدن چهارپایه صبر می‌کردند... کاش...

وَإِنْ عَاقَبْتُمْ فَعَاقِبُواْ بِمِثْلِ مَا عُوقِبْتُم بِهِ وَلَئِن صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیْرٌ لِّلصَّابِرین:  اگر عقوبت کردید، همان گونه که مورد عقوبت قرار گرفته‌‏اید [متجاوز را] به عقوبت رسانید، و اگر صبر کنید البته آن براى شکیبایان بهتر است.( آیه ۱۲۶- سوره نحل)


پـاییز بود...مـن نـیوتـن را نـدیـده‌ام

وسیب سرخ جاذبه را هم نچیده‌ام

 

پاییز بود...چوبـه آن دار و صـندلـی

بالا برو... نیفت... بگو من پریده‌ام 

 

پایـیـز بـود... لـرزش پـاهـای صــندلـی

افتاد سیب ..."طعم خدا را چشیده‌ام "

 

پاییز بود... جاذبه یـعنـی: تـو روی دار

بعد از تو دور جاذبه را خط کشیده‌ام

 

پـاییز بود... جاذبـه یـعنی دروغ مـحض!

شکل تو را معلّق و بی جان کشـیده‌ام

 

بـیـن زمـین و خـاطره‌هـایـت معلّـقـم

روح تـو را بـه جـان غـزلـهـا دمـیـده‌ام

 

اجرای حکم...مردن بی های و هوی تو

پاهای لـخت و بـی کـفـنـت را دویـده‌ام

 

پاییز بود...من نیوتن را ...ولی تو را...

با خنده‌ای به شیوه‌ی پاییز دیده‌ام



مرتبط: 

روایت وکیل بهنود شجاعی از لحظه به دار آویختن وی

صفر انگوتی را هم ده روز دیگر قرار است اعدام کنند. او هم در ۱۷ سالگی مرتکب جرم شده.

? +? کاتب: گمنام ? تاريخ: سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ? موضوع: ?

در باره من

ميخواهم خيالت را ببوسم

اما ترس دارم كه مبادا حرارت اين تن رنجور

خاطرش را بيازارد

من به ديدن خيالت قناعت ميكنم


اصلي

· ورق اول
· فهرست يادداشتها
· شناسنامم
· رايانامه
· آرشيو نوشته ها


آخرين نوشته هام

· قاصدک
· پراکنده
· روزمرگی
· بغض نشسته تو گلوم.....وقتی نشستی روبروم
· وسوسه
· ارتفاع چیز بدیه.....؟
· همین!
· ناتوانی در نوشتن
· برای روز تولدم
· بهنود شجاعی در پاییز اعدام شد


شجره نامه

· پروفایل گمنام


رٌفقا

· وبلاگ دیگرم
· باغچه دلم
· تیر و ترقه های ذهنی یه نفر
· کنکور تمام شد...!
· ღ♥ღیکی از همین ساراهاღ♥ღ
· سیب فقط منم
· مداد رنگی
· بصیرت از درون می جوشد...
· پاتوق
· شاعرانه های من
· اشکهایم را ببوس!
·


خوراک





طراح دفتر

Template By: Tempha.com