تبليغاتX
دفتر دل عده ای خاک گرفته

دفتر دل عده ای خاک گرفته

!من می اندیشم پس بیشتر هستم

 
 به خيــال كـودكي ، مــدادي بـر مـي دارم ... !
مـي نـويسم ديــكتـه اي ،
  ديكتـه اي با صـداي حـزن آلـود روزگـار .
امـــروز
    تنـگنـاي زمـان  ـــ  غــربت كـوچــه ها
                    ـــ  قـفل خـارايي بـر دل بندبندم
امـــروز
    منتظ‌ر مـي مـانـم تا بـبارد باران ،
                 بـاراني كـه بـشويد تـمام وجـودم را
امـــروز

    شــع‌ــله خـواهـم زد ، بـه بــغــض خـامـوشم
امـــروز

    شيـشه ي عمـر انتـظ‌ــار را در هـم مـي كـوبـم
        تــا بـشكنــد نـقاب دروغيـن امـــیـــــد
امــروز

    تـمـام خستگـي هـا را از امـيــد مي گيرم
                                             بـه يـاد مــهـربـان
    مـدفـون جــاودان اين كلبـه ي متـروك مـي كنـم
كلبـه اي كـه حــرفـاي دلـم را روي در و ديـوارش بــي ص‌ــدا ...، فريـاد زدم.
امـــروز
     كـاكتـوس هـايـم را بـدست آشنـايي مـي سپـارم
كـه او در انتــظـار تولـدي ديگـــر ست .
امـــروز
   خــون سيـاه يـخ بستـه ي مــداد ، مي چرخـد به دستـم ــــ چـه سخـت
و مـن قـدم به جــــــــاده مـي گـذارم ـــ چـه آســان
امــروز

    سرزميـن شـاپـرك‌هــا
                     آغـــوش ستاره‌هـــا
  جـايي دور از اين دنيـا
                      انتـظـارم مـي كـشنـد
     بـــراي  تــولــدي  ديـگــر
امـــروز

   عطش لب تـرك خـورده ام ، بـه بـاران ديـد گـانـم سيـراب مي شود.
                             رهـ‌اي از ايـن ســراب  مـي شـود .
امــروز

    از  " اميــد بـه ديــدار "  خبــري نيـست ... !
آمـده ام بـراي خــداحـافـظ‌ـي ، تـا همـيشـه
                           تـا متولـد شـوم دوبـاره
پـس
            خـداحـافـظ هميـن حـــالا ... !!

پی نوشت:ورقای "دفتر دل عده ای خاک گرفته" تموم شد!

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت2:6توسط گمنام | |

وقتی "مست و پاتیل" نشسته بودی و های های گریه میکردی....

 وقتی با هر "پیک" که بالا مینداختی٬میگفتی "به یاد سارا....."

 وقتی با گریه میگفتی"کاش اونشب سوار ماشینم نکرده بودمش..."

 وقتی مث "دیوونه ها" میرقصیدی و گریه میکردی.....

 دلم سوخت برات....

 اونقدر دلم سوخت که "نامردی آخرٍت" رو فراموش کردم!....

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت0:4توسط گمنام |

ما همه آخریم.
تو زندگی
تو دنیا
ما باید بشینیم ببینیم یکی از کجای دنیا سنگ ماها رو به سینه میزنه.
ما اولیم اینجا ها نه نه....
همه جا اولیم. وقتی خواهر برادرامون دارن از خیابون رد میشن ما پامونو میزاریم رو گاززززز چون ما میخوایم اول باشیم
تو صف نون میخوایم اول شیم
و .....
ما عادت کردیم توی این زندگی صفی از اول شدنمون لذت ببریم تا دیگه به هیچ چی فکر نکنیم
کاش کاش جاهای دیگه ای اول بودیم

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت2:19توسط گمنام | |

اون شباا..

همین بالاهااا..

تو تاریکیاااا..

همین بیابوناااا..

همین بیابونا که انتها نداره!.....

دنیامو کردی زیرورو حتی نذاشتی آبرو..

من سردمه..

-خوب درار لباساتو..

این راهشه؟

-امتحان کن..

داغ میشم و تشنه..

سردم که میشه یاد اون شب میوفتم

که تو خیابون راه میرفتمو بخار نثار هوا میکردم

خیلی سردم بود..دستام یخ کرده بودن..

اما دوس نداشتم بیام خونه.

کسیم منتظرم نبود.

با خودم لج کرده بودم..

من یه پسر کوچولو بودم ...

پی نوشت:باورت میشه؟ حالم از بلوگمو..قالبشو همه چیش بهم میخوره..حالم بد میشه...روزای آخرشه

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت1:41توسط گمنام |

لیلی گفت: موهایم مشکی ست مثل شب…حلقه حلقه و مواج..دلت توی حلقه های موی من است. نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟

نمیخواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟

مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت:نه! نمیخواهم..گیسوی مواج لیلی را نمیخواهم…دلم را هم.

لیلی گفت:چشمهایم جام شیشه ای عسل است….شیرین!نمیخواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟شیرینی لیلی را؟

مجنون چشمهایش را بست و گفت:هزار سال است عکسم ته جام شوکران است…تلخ!تلخی مجنون را تاب می آوری؟

لیلی گفت:لبخندم خرمای رسیده ی نخلستان است.خرما طعم تنهاییت را عوض میکند…نمی خواهی خرما بچینی؟

مجنون خاری را در دهانش گذاشت و گفت:خار را دوستتر دارم.

لیلی گفت:دستهایم پل است.پلی که مرا به تو میرساند..بیا و از این پل بگذر…

مجنون گفت:اما من از این پل گذشته ام.آنکه میپرد دیگر به پل نیازی ندارد.

لیلی گفت:قلبم اسب سرکش عربی ست!بی سوار و بی افسار.عنانش را خدا بریده…این اسب را با خود میبری؟

مجنون هیچ نگفت.

لیلی که نگاه کرد مجنون دیگر نبود؛تنها شیهه ی اسبی بود و ردپایی بر شن!

لیلی دست بر سینه اش گذاشت…صدای تاختن می آمد!

اسب سرکش اما در سینه لیلی نبود…

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت19:4توسط گمنام | |

خسته شدم خسته هر چی درده
آی رو دوش من درد هزار تا مرده
جنگ با این همه غم و غریبی
یکی بگه رسم کدوم نبرده
بهار و پاییز و زمستون چیه
برگ درخت من همیشه زرده
وقتی زمونه رو گرفته از من
دلم دیگه دنبال چی بگرده
هی دلخور از گریه مرد پر از گریه
بغض ترک خورده دریاچه مرده
با گریه جاری شو بازم بهاری شو
با درد خلوت کن از غم شکایت کن
هزار تا خورشید واسه ما کمه
دنیا بدونه عشق خیلی سرده
باید بسازه و بسوزه با غم
دلی که بازیچه داغ و درده
حتی به خوابم روز خوش ندیدم
بپرس از این چشا که خواب گرده
منتظر کدوم خوشی بمونم
دنیا مگه چی داشت رو نکرده

پی نوشت:"ژاکت" محسن چاووشی آمد.. گشاد بازی در نیارین...دانلود نکنین,رایت نکنین و....پول بدین لذت ارژینالشو ببرین plz

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت2:26توسط گمنام |

گاهی وقتها که فکر می کنم دلم مثل سی دی خش خش میکنه.
گاهی وقتها هم که فکر نمی کنم باز یه حس مبهم تو دلم وول میخوره و از زیر پوستم بیرون نمی ره.
گاهی وقتها که از این گاهی وقتها سراغم میاد خدا رو شکر میکنم که فقط گاهی وقته.

 

می دونی ... احساس کردم یکی از ظهرهای دلگیر جمعه بود ... منم بودم و ... یه اعصاب خورد ... بچه که بودم غروب جمعه غصه ام می گرفت که چی؟ که فردا بازم مدرسه ... اما الان دیگه غصه چرا ؟!! نمی دونم والله ... شاید که فردا بازم زندگی...


میدونی همه ی ما یه قهرمان داریم؟....شاید قهرمان دوره چند سال پیش,با الانمون فرق بکنه...ولی خصوصیتش تغییری نکرده...همون ویژگی...همون تیپ!
اصولا همه ما انتظار آمدن قهرمان را می کشیم... انتظار یک هپی اندی که در واقع پایان نیست.ولی گمون کنم قهرمان های همه ما الان توی یکی از همون ماشینها تو ترافیک گیر کرده و چشش به چراغ قرمزه که کی سبز میشه که بره و به بدبختیهاش برسه
دیگه نمیشه ازش انتظار داشت بره سر الفردو گارسیا رو برامون بیاره ...

قهرمانای واقعی این روزا تو قصه ها و فیلمها هم پیدا نمیشن!
قدیم هم به این دو تا می گفتن آرتیسته و ناکسه ...اما امروز آرتیسته معمولا ناکسه رو شکست می داد و جایزه اش رسیدن به دختره بود ...کلا هدفش دختره بود!

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت3:6توسط گمنام | |

عجالتا در زمانهای دور و زمانهای نزدیک! منو به ۲تا بازی وبلاگی دعوت کردیده اند! که به دیده ی منت٬ بازی میکنیم!

بازی اول:

۱)تا حالا شده خواب باشین و یه جورایی احساس کنین و بفهمین که همه چی خوابه و تموم میشه؟ حالا اگه یکی بگه همه‌ی این دنیایی که دارید لمس می‌بینید با همه‌ی اتفاقاتش فقط یه خوابه شما با وجود اینکه نمی‌دونین تو بیداری چی انتظارتون رو می‌کشه دوست دارین بیدار شین؟

نمیدونم چرا٬ ولی ۹۰٪ اتفاقات توی خوابهام٬ مورد خوشایندم نیستن! پس دوست دارم بیدار بشم

۲)اگه قرار بود همه‌ی دنیا و فلسفه‌ی زندگی رو تو یه تصویر نشون بدین چی می‌کشیدی؟

احتمالا یه مورچه ای که داره دونه میبره لونه ش!

۳)قشنگ‌ترین آرزو و رویای بچگی‌تون؟

یه "نشان مخصوص میتی کٌمان" داشته باشم!

۴)بزرگترین تفاوت مرد و زن از نظر شما چیه ؟

نظری ندارم!

۵)اگه قرار بود یه کلمه رو از لغت‌نامه‌ی زندگی حذف کنین، اون کلمه چی بود؟

پیری!

۶)کسی که بخواین ملاقاتش کنین؟

جد و آبادمو!

۷)اگه این امکان به شما داده بشه که بتونین یه سوال، فقط یه سوال بپرسین و قرار باشه باشه این سوال‌تون جواب داده بشه چی می‌پرسی؟

دلیل حمایت یه شخصی٬ از شخص دیگه ای!

۸)اگه قرار باشه برای همیشه از این دنیا برین و بخواین یه یادگاری ازش داشته باشین چی برمی‌دارین؟

یه آلبوم عکس که توش عکس همه اونایی که دوستشون دارم توشه!

۹)قشنگ‌ترین جمله یا بیت شعری که خیلی بهش معتقدین؟

زیاد بودن! الان یادم نیست!

۱۰)به نیمه‌ی عمرتون می‌رسین و مثل بعضی قبایل رسمه که یه اسم جدید برای خودتون انتخاب کنین چی انتخاب میکنین؟

خاک گرفته!

۱۱) با "ماوس"، "درخت" و "سیاست" یک جمله بسازید؟

درخت سیاست گیاهی است که از کاشتن ماوس در خاک حاصلخیز می روید! ...

بازی دوم! :

۱-بهترین فیلمی که تا بحال دیدم:  ایرانی آژانس شیشه ای.... خارجی:ارباب حلقه ها

۲- بهترین دوستم: کامران! (ش جان! این یه کامران دیگس)

۳-بهترین درسی که تو دانشگاه خوندم: فعلا که درس مورد علاقمو نخوندم!

۴-سمج ترین فردی که تا حالا باهاش در ارتباط بودم: سیریش نداشتیم شکر خدا

۵-وحشتناک ترین صحنه عمرم: یه تصادفی بود جلوی چشمم....هیچوقت فراموشم نمیشه!

۶-بهترین سفری که تا حالا رفتم: همه ی سفرام "بهترین" بود

۷- خوشمزه ترین غذا: زرشک پلو!

۸-خوش اخلاق ترین آدمی که دیدم: آقای مٌرجی (مجری)

۹-بی مزه ترین غذایی که تا حالا خوردم!: خورشت کدو!

۱۰-خواننده مورد علاقم: "به قول سینا"  آقای محسن چاووشی

بازی دوم حاوی سوالات دیگری نیز بود که..... حالش نیست بنویسم!

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت0:42توسط گمنام | |

چراغارو خاموش کن..گوشیتم همینطور..
درو پنجره هارو ببند..
خیلی آروم نفس بکش..هیس..س.س.س
میخوام وقتی دارم مطالعت می کنم
همه جا ساکت و آروم باشه....
صدا بارون مزاحمه....اه
می شنوی؟؟صدای قدمای شیطونو؟

 

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت4:6توسط گمنام |

همين كه مدام بايد مراقب دور و برت باشي كه گولت نزنن، سرت كلاه نزارن، كيفتو قاپ نزنن ،

بهت تنه نزنن كه گير خفاش شب و كركس سياه و....نيوفتي...

همين كه نبايد عاشق بشي، دل ببندي، اعتماد كني، باور كني، قبول كني...

همين كه نميتوني بگي نه، نميتوني بنويسي،فراموش كني ، به خاطر بياري...

نميتوني داد بزني، گريه كني ، بخندي ، بگي ازت متنفرم!!!

همين كه بايد آدمهاي زيادي رو تحمل كني،همه رو راضي نگه داري...

همین که باید غرغراشونو٬ گیر دادناشونو٬ شک کردانوشونو ببینی و دنیا دنیا بهشون بگی که اشتباه میکنن...

همين كه به هركجا سر ميزني يكي دلش گرفته، همه احساس تنهايي ميكنن،

همین که یه استاد نفهم که مورد علاقت بود٬ بهت نمره ی کم بده...

همين كه روز ها و ماه ها پشت هم ميگذرن و تو بدون اينكه ازشون چيزي بفهمي داري پير ميشي،

همه و همه حالتو ميگيره،ناراحتت ميكنه ،همه اينا رو تحمل ميكني،

ولي اينكه بهت بگن "نمیتونی"..()...

ديگه غير قابل تحمله ...

پی نوششت:تو خراب من آلوده مشو/غم این پیکر فرسوده مخور/قصه ام بشنو و از یاد ببر/بهر من غصه ی بیهوده مخور/تو سپیدی من سیاهم /خسته ای گم کرده راهم /تو به هر جا در پناهی / من به دنیا بی پناهم

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت1:37توسط گمنام | |